مهديقلى هدايت ( مخبر السلطنه )
23
خاطرات و خطرات ( فارسى )
متن كتب نظم و نثر زين سخن آخر پر است * بيهدهاى هوشيار اينهمه آوازه است دولت و بخت و نصيب چيست نداند كسى * خانهء اقبال را روزن و دروازه نيست سعى به اندازه كن هيچ مزن دست و پا * از تكوپو حاصلى غير از خميازه نيست دفتر اسهام ما هست بس اوراق و خود * پاورقى نيستش قابل شيرازه نيست كوشش بىفايده است در نظر هوشيار * سعى تو اندر جهان ضد طبيعت به كار چرا انبياء و اولياء ، اتقيا و حكما بنهايت سادگى زندگى كردند ، تجمل نخواستند . كالاى مزيد بر ضرورت اختيار نكردند ؛ حتى : الفقر فخرى گفتند ، براى اينكه حس رقابت عامه را تحريك نكنند و معيشت آنها براى فقراء تسليتى باشد . روزى از روزهاى زمستان من از منزل بيرون رفتم و پالتو خز در برداشتم يكى كه بالاپوش درستى نداشت ميگذشت ديد و كنايتى گفت . من چند سال است كه ديگر پوست نميپوشم . يكى دو لباس بطانهء خز هم كه داشتم بخشيدم . در ايران كه اين حس كمتر تحريك ميشد براى اين بود كه مردم بمراتب اربعهء لشگرى ، دانشورى ، پيشهورى و كشاورزى تن در داده بودند و پا در كفش هم نميكردند ، هركس تا درجهاى به حد خود قانع و خشنود بود . تا بيست سال پيش نوكرها دعوى آقائى و كلفتها دعوى خانمى نداشتند راحت بودند و راضى ، كك مد هم بجانشان نيفتاده بود ، حال دنبال الفاظ پوچ را گرفته ، به خيال آرزوهاى محال دارند . زندگى اغنيا كمتر به چشم فقرا كشيده ميشد ، منازل محصور بود و آنچه در حصار ميگذشت از ديدهها مستور . روزى در پاريس از جلو مغازهء مدى ميگذشتم ، لباس زنانهاى را عرضه داده بودند و پاى آن نوشته بودند 14 هزار فرانك و مشهور بود كه آن لباس را كسى از براى معشوقهء خود سفارش داده است و معشوقهاش نپسنديده كه سبك است ، بمعرض فروش درآورده بودند و بهترى سفارش داده . چرا مردم بينوا ديوانه نشوند . شب در پاريس مركز آزادى ، برادرى و برابرى جلو دريچههاى غذاخورى پرده ميكشند كه آنچه ميگذرد پيدا نباشد . هرخانه بزرگترى ميخواهد تا حدود محفوظ ماند مملكت خانه است و نظم را رعيت مطيع بايد و حكومت غمخوار ، از تخلف بهرج و مرج ميكشد در وجود معايب شبهه نيست و دو طرفى است در هر بلوا ، نصف اولش حق است ، نصف آخرش باطل اين است كه هيچوقت نتيجهء مطلوب را نداده است . از استبداد شكايت كردهاند و اشد استبداد را در كار آوردهاند ، عنوان آزادى روزبروز بر گرفتارى افزوده است . بقول حافظ : ساقى بجام عدل بده باده تا گدا * غيرت نياورد كه جهان پربلا كند و آن جام عدل هنوز بدست نيامده است و نخواهد آمد . سعدى راست : خواهندهء مغربى در صف بزازان حلب همى رفت و همى گفت كه اى خداوندان نعمت ، اگر شما را انصاف بودى و ما را قناعت ، رسم تكدى از جهان برافتادى . در قرآن است وَ فِي - أَمْوالِهِمْ حَقٌّ لِلسَّائِلِ وَ الْمَحْرُومِ و نگفت صاحب اموال را بايد از ميان برد و مالشان را تاراج كرد در جماعت هم كناس بايد هم عطار ، هم كارفرما هم كارگر ، روى پيش آمد دولت بايد به وضع ماليات - هاى مناسب مقتضيات تعديل را فراهم بياورد . در بلواى كاوه عمليات در نصف اول متوقف ماند فاسدى را برداشتند و صالحى را بجاى او گماشتند . در بلواى فرانسه كار به نصف دوم كشيد و بس خرابى بخشيد ، قانون خوب كافى نيست : مجرى خوب شافى است . ملت سياست نميداند ، سياست بايد ملى باشد . نويسندگان در هر زمان و بهر زبان از روزگار شكايت كردهاند ، از وقتىكه چاپ پيدا شد و آن شكايات انتشار يافت ، افكار آشفته و اذهان حاضر انقلاب شد و تصور نميرود كه خلق خصوص ناراضى به هوش بيايد و بيهوده جوش نزند . همه را بازوى كار و هوش به مقدار است ، آنكه پشت به كار كند درمانده و گرفتار شود . مضمون قطعهء انورى را نويسندگان اروپا با آب و تاب شرح و بسط دادهاند . آشوب افكار